نگفتن.
کسی را پیدا نمیکنید که اینهمه در خودش گود شده باشد. اینهمه نگفته باشد و از سنگینی نگفتن به تقلا افتاده باشد. من در نگفتن مهارت بالایی دارم. هر حرفی، کلامی و اشارهای برایم رازی است که فاش کردنش را برنمیتابم. حجم کلمههایی که در من زیست میکنند آنقدر عظیم است که فکر میکنم رودی از نگفتهها در من جاریست. از من تا ابدیت. در نوجوانی پرحرف بودم. گفتن برایم ضرورت بود. ساعتها و ساعتها حرف میزدم. اما شنوندهی من بعد از آنکه محرم راز من شد و سنگصبوری برای ناگفتههایم آنچنان من را شکست که دیگر نتوانستم آنجور با کسی حرف بزنم. بعد از آن هربار حرف میزنم احساس میکنم جدی گرفته نمیشوم، حرفهایم برای مخاطبم اهمیت ندارد و اگر گفتههایم دستمایهی طنز و شوخی بشود، ورِ ساکت باش، حرف نزنِ ذهنم میگوید: دیدی؟ دیدی حرف نزدن بهتر بود؟ دیدی که حرف زدن با این آدمها هیچ فایدهای ندارد؟ ساکت باش، ساکت!