رنجِ مُدام
همسایهی دیواربهدیوارمان بچهاش را کتک میزند. این را چند روز پیش برای اولینبار فهمیدم و هرچه دستهایم را روی گوشهایم فشار میدادم، صدای فریاد زدن پسرک قطع نمیشد. بعد شروع کردم به گریه. به تمام دفعاتی فکر کردم که باید صدایی را میشنیدم که عاجزانه از پدرش میخواهد به حرفش گوش بدهد. باید از پشت این دیوار نه چندان ضخیم صدای ضجهی آدمی را میشنیدم که کوچکتر از آن است که از خودش دفاع کند. صدای برخوردها و اینور و آنور افتادنش من را پشت این دیوار مچاله میکرد. قسم میخورد که مادرش اجازه داده بعد از نوشتن مشقهایش، بازی کند اما پدر راضی نمیشد.
یکساعت بعد پسرک با لحنِ هیچ اتفاق خاصی نیفتاده داشت با مادرش حرف میزد. و این یعنی آن اتفاقی که برای من شکنجه بود، برای پسرک عادی شده بود. تا خرخره در خشونت فرو رفتهایم و عین خیالمان نیست.
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۲/۱۵ ساعت توسط میس راوی