ما دیوانگان بیخبر و بیهوش
دیروز توی مترو دعوا شد. زن شماره یک به مرد فروشنده گفت اینجا واگن بانوان است و جای شما نیست. مرد فروشنده گفت من دو شب توی بازداشتگاه خوابیدهام. توی دهن مأمور هم زدهام، حالا یک ضعیفه به من میگوید نیا اینجا؟! از همین دیالوگ بود که بازوهای مرد و آن هیکل درشت و اخمهای درهم گرهکردهاش در برابرم ذوب شد. صدایاش مثل هیولایی که خنجر خورده باشد، آهسته محو میشد. زن شماره دو به زن شماره یک گفت به تو هیچ ربطی ندارد که او کجا باشد! تو خودت اعتراض داری پیاده شو. زن شماره یک گفت همه اعتراض دارند و به کناریاش نگاه کرد. کناریاش گفت: بله من هم اعتراض دارم. زن شماره دو گفت همهتان از یک قماشید. همهجا را زنانه و مردانه میکنید. این هم میخواهد کاسبی کند. من داشتم خیره خیره نگاهش میکردم. چطور از کسی طرفداری میکرد که به زنها میگوید ضعیفه؟ و از تحقیر کردنش احساس قدرت میکند. زن شماره دو اگر از جدا شدن زن و مرد بدش میآمد و اگر به مسائل دینی که زن شماره یک درباره نیامدن مرد در جمع زنها گفته بود، عقیده نداشت آیا به آرامش آدمها در ساعات خستگیشان در مترو باور داشت؟ به اینکه مترو اساساً بازار روز نیست و مسافران آسایششان را به فروشندهها دادهاند اما اگر از فروشندهای بخواهی صدایاش را پایین بیاورد درسته قورتت میدهد؟ آنوقت در مقام کسی که به او لقب ضعیفه را دادهاند از چی دفاع میکرد؟ من که میگویم ما دیوانگانی هستیم بیخبر. وگرنه چطور میتوانیم توقعاتمان را تا سطح انسانهای بدوی پایین بیاوریم و همزمان طرفدار آنانی باشیم که جنسیت برایشان سند افتخار است.
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۰۸ ساعت توسط میس راوی