تلاطمات
آن عصرهای تنهایی که میشد درختهای خرمالو را از آن طرف پنجره تماشا کرد، به این فکر میکردم که اینی که حالا هستم چقدر خودم است. روی فیلمهای ضبطشدهی دوربین مداربسته دختری بود با پالتویی لاجوردی که سعی میکرد پاهایش را بین موازییکها بگذارد و دستها در جیب مُدام راه میرفت. گاهی حتا با خودش میخندید. به آن تصویرهایی فکر میکردم که از ذهنم نمیرفت و عاشق تکتکشان بودم. به جزئیاتِ زندگیِ نامکشوف آدمهایی که دیده بودم به تازگی. و آن اشکهای نیمهشب که پسذهنم بغضی تاریک ساخته بودند که نه ذوب میشد و نه پس مینشست.
دلشوره دارم حالا. احساس ناامنی هم میکنم. و احساس یأسی که آدم بعد از کنار رفتن حجاب رنگی فانتزیهایش پیدا میکند. لبریز عاطفه و تلاطم درونیام و دلم میخواهد دوباره شبی با خواهرم بزرگراه را با بیشترین سرعت برویم و آنقدر جیغ بزنیم که حنجرههایمان باور کنند ما فریادزنانِ خوبی هستیم که همواره خاموشی را ترجیح دادهایم.