نقطه
پسر بچه گریه میکرد، میگفت نمیخواهد توی مترو بایستد. دختری جایاش را به او و مادربزرگش داد. بعد که نشست، گریه میکرد که آب میخواهد. همین حالا. مادربزرگ میگفت که آب ندارد. و او پا میزد و غرغر میکرد. دختری از ردیف روبهرو یک بطری آب معدنی به طرفش گرفت. من که میگویم خیلی از آدمها، خیلی از آنهایی که میشناسم یا نمیشناسم همینجورند. با غرایزشان زندگی میکنند. و ارضا شدنهای پیدرپی است که آنها را خندان میکند و راضی. آدمهایی که مثل یک پسربچه خیال میکنند مرکز عالم هستند و همهچیز باید برای آنها و برای رضایت آنها باشد. وسط تمام عکسهایشان هستند و اگر هم نباشند، تکهای از غرایزشان را عکس میکنند. تهوعبرانگیز نیست اینهمه عکس غذا و صبحانه و ناهار و شام را دیدن؟ برای من که هست. و پسربچه باید یک روز یاد بگیرد که او مرکز عالم نیست. شاید تفکر اسطورهای بتواند غرایز را سر جایشان بنشاند، شاید خویشتنداری، هرچی که باشد این آدمهای خودشیفته و ازخودراضی نقطهی ریز بیتاثیری در کائنات هستند.