دُرناهای کاغذی اولین ساکنان تخیّل‌ام بوده‌اند که نقوش اسلیمی شیخ لطف‌الله را آورده‌اند به دیوارهای خیال‌ام. بعد از آن سرخپوست‌ها آمدند که من را به قبیله‌شان راه می‌دادند، دسته‌ای از اسکیموها که یک ایگلو برای‌ام ساخته‌ بودند، چندتایی خرس قطبی و یک کرگدن آبی. من هیچ‌وقت نخواسته‌ام با یک کاغذ مربعی چیزی بیش‌تر از یک دُرنا بسازم. اما تو همین که از اشتیاق‌ام به موجوداتی که از دنیای کاغذی می‌آیند، باخبر شدی دستورالعمل ساخت هر چیزی را جست‌وجو کردی و این زرافه‌ی زرد هم یکی از نتایج آن‌ بود.

لای کتابت خوابیده بود. مدت‌های طولانی. همین که غبار را از روی «سیاه مشق»ِ هوشنگ ابتهاج فوت کردم، او هم بیدار شد. چند بار پلک زد و به منخیره شد. تا این‌که یادش آمد دست‌هایی او را برایم ساخته بودند. حالا اشتهای سیری‌ناپذیری دارد، فقط باید بهش کمک کنم غذای مناسبش را پیدا کند.