تابه‌حال استیصال یک روان‌شناس را ندیده‌ام. نوک بینی‌اش را می‌خاراند و می‌گوید: تو یک مورد استثنایی هستی. مثل تو نداشتم هیچ‌وقت. با این‌که مسخره‌ است ولی از این حرفش خوشم می‌آید، با این‌که باید به حال خودم گریه کنم، تمام مسیر برگشت الکی ذوق می‌کنم. برای رفع ابهام باید بگویم مشکلم دیوانگی نیست که اتفاقاً پدیده‌ی نادری به‌شمار نمی‌رود.

به خودم می‌گویم تو بیمار نیستی، اختلال هم نداری، فقط یک مورد استثنایی هستی. بعدش چیزهایی یادم می‌آید. لحظه‌هایی که این ویژگیِ خاص مانعی ساخته برای ارتباط با دنیا. لحظه‌ای که داشتم دست‌وپا می‌زدم تا خودم را برسانم به سطح و نفس بگیرم تا خفه نشوم. روان‌شناس بهم می‌گوید مایلم یک دوره‌ روانکاوی را بگذرانم؟ قشنگ معلوم است که خودش این‌کاره نیست، چون همان‌موقع شماره‌ی همکاری را بهم می‌دهد. می‌گوید نه این‌که نجات پیدا کنم اما شاید بدتر از این نشوم و تاکید می‌کند در تنهایی هرگز تصمیم نگیرم و بدتر از آن، دیگر کتاب‌های روان‌کاوی نخوانم. اَه.