عیش ناتمام
دلم بحث کردن میخواهد. آنطور که زمستانِ گذشته دور هم جمع میشدیم و دو ساعت و نیم بحث میکردیم. و بعد آقای هاشمی میآمد و میگفت ساعت هفت شده! و ما باز تمام مسیر برگشتن را حرف میزدیم. دلم آن صحبتهای طولانی دربارهی اپرای شناورِ جان بارت را میخواهد. دیوانهوار مقالههایی که خوانده بودیم را تطبیق میدادیم با هر پاراگراف کتاب و نکتهای گرانبها ازش میساختیم. و آقای.هـ بود که همیشه ما را به راهی میبرد که چیزهای تازه کشف کنیم و بفهمیم قلههایی، نه چندان رفیع، در دنیا مانده که میشود فتحشان کرد. چه پیروزیِ کوچک و دوستداشتنیای بود.
چهقدر بعد از آن ساعتها احساس میکردم وجود دارم. از عدم بیرون میخزیدم و در هستیِ پرشوری شیرجه میزدم. اما آقای.هـ ناگهان تصمیم گرفت بحث کردن را بگذارد کنار و انزوا پیشه کند و ما اعتراض میکردیم یا سکوت برایش فرقی نداشت. روزهای زیادی است که آنطور بحث نکردهام. کسی/کسانی را پیدا نکردهام که آن حالِ خوش را به من برگردانند. قسمتی از من میخواهد که بیزار از آقای.هـ برود خودش را قاتی آدمهایی کند که صحبتهایشان به اندازهی بحثهایی که یکطرفش آقای.هـ است، لذتبخش نیستند.