نغمهی غمگینِ انگشتها
قبلاً از میان انگشتهام صدای شیههی اسبهای رامنشده میآمد که میدویدند و کلمهها را بیافسار میریختند روی صفحه. آن وقت صفحهی سفید، دشت بیانتهایی میشد که لازم نبود برای چینش جملههاش فکر کرد و نقشه ریخت. نقشه، رد پای اسبها بود، راهراهی ببری بود که دراز میکشید رو به آفتاب و قرص ماه و گنبدی آسمان و خیره میشد که چطور حضرت خیال میخواهد اسبها را ببرد از اینسو به آنسو. ببر و اسب را هم اگر تخیّل نبود، نمیشد در هیچ متنی کنار هم نشاند اما آنوقتها هیچچیزی عجیب نبود. پیرنگها همه جفتوجور میشدند وقتی انگشتها میتاختند و میدویدند. قبلاً هر چه در سرم بود را مینوشتم. بیشترش اندوهدار بود و کمترش روزمرهی یکنواخت. حالا چهام شده که نمیتوانم دامن اندوه را بکشانم به کلمهها و اسبها را صدا بزنم که بیایند و بدوند و بتازند؟ چهام شده که اندوه را نگه میدارم بیخ گلوم و منع میکنم انگشتهام را از نوشتناش؟ باید دوباره با دستهام رفاقت کنم. دوباره به یاد بیاورم آن رفتار عاشقانه را. آنوقتها کلمهها را که تایپ میکردم انگار پیانیستی نشسته و با مهارت تمام احساساش را به موسیقی تبدیل میکند. موسیقیِ متن. موسیقیِ کلمه. صدای آن موسیقی، غمگین بود و میشود اسم یکی از کتابهای سلینجر را رویاش گذاشت: Blue Melody.