از رنگهای دیروز

باران با من تا جلوی خانه آمد. جعفریها و گشنیزها توی بغلم جیغ و داد میکردند. خوشحال بودند از نم بارانی که به سروصورتشان میخورد. هویجها ولی آن پایین توی کیسهی نایلونی دمغ بودند. سویشرتم پر از نقطههای آبی پررنگ در یک زمینهی آبی کمرنگ شده بود و دلم میخواست گلدان شمعدانی توی بغلم بود وقتی زیر باران ایستاده بودم. دخترک را که دیدم، یادم افتاد چترم را از پاییز آن سال در گالری جا گذاشتهام و مدتهاست که به همین بیچتر بودن رضایت دادهام. اصلاً به من نمیآید چتر داشته باشم. آن چتر را هم او برایم خریده بود و اصرار کرده بود موقع پیادهروی همراهم باشد. من هم گاهی، همان پاییز چتر را توی کوله میچپاندم و دوتایی خیابانها را گز میکردیم ولی حالا میفهمم که هر چتری نمیتواند آدم را از زمین بلند کند. بعضی چترها، بعضی آدمها را به آسمان میبرند.