من از عهده‌ی کنترل احساسم برنمی‌آیم. احساسات من خیلی زیاد هستند. درست مثل این‌که بخواهید دریای خزر را در حوض کوچکی جا بدهید. خواهرم آن‌قدر خوب و به‌موقع احساسش را کنترل می‌کند که برای من غیرعادی است. دست‌کم ظاهر را به‌خوبی حفظ می‌کند و همین خودش امتیاز بزرگی است. احساسات زیادی مثل شکرک بستن مُربا، رابطه را خراب می‌کند. یاد بگیرم وقتی که لازم نیست، اصرار نکنم. وقتی که لازم است، پا پس بکشم. من از لحظه‌ی قطعی گسستن، بیهوده ترسیده‌ام.