همسایهی گنجشکها در ارتفاع کم

برایم لینک خبری را گذاشته بود دربارهی آمدن آخرین بازماندهی جمعیت غربی درنای سیبری که اسمش را گذاشتهاند اُمید. به سیاهی انتهای شاهپرهای درنا نگاه کردم و فکر کردم اولینبار کی جنونشان به سرم زد. و بعد فهمیدم من نمیتوانم پرنده باشم. پرواز کردن در ارتفاعات و موج خوردن با جریان شدید هوا، حتماً من را به تهوع میاندازد. بدتر از آن، من سرماییام و چطور میتوانم دمای سیبری را تحمل کنم؟ و از آن هم بدتر سینوزیت است که حتا در همین پاییز هم گاهی حالم را بد میکند و باعث میشود در مقابل بادهایی که از روبهرو میوزند، به جای احساس سبکی، نگران عفونت سینوسهایم باشم. اینها همه آن رویِ واقعیتی هستند که نمیگذارند پیش از آمدن اُمید، چمدانم را ببندم. راستش وقتی فکر میکنم که او، درنایی با آن زیبایی عجیب و جادویی، تنهایی این همه راه را میآید و برمیگردد، یاد تنهاییهایم در مکانهایی میافتم که پر از نگاه پرسشگر آدمهاست و در حالیکه آنها دو نفره و سهنفره باهم بگوبخند دارند، حواسشان نیست که من گرد نامرئیکنندهی آدمها را به سروکلهام میپاشم.