حرف زدن با آقای نویسنده حالم را خوب کرده بود. ایستاده بودم توی پیاده‌رو و مسیر کوتاهی را می‌رفتم و برمی‌گشتم. همه‌ی حرف‌هایش را مثل بیابان ترک‌خورده‌ای که به دریا رسیده باشد، می‌بلعیدم و هورت می‌کشیدم. بهم گفت دولت‌آبادی سال‌ها پیش به من حرفی زد و حالا من همان حرف را به تو می‌گویم؛ بگذار هر کسی، هر جور می‌خواهد باشد با هر جریانی و هر شیوه‌ای، تو ولی کار خودت را بکن.