خانه‌اش بوی فراموشی و بطالت گرفته بود. نشسته بودم توی سالن و زن شاعر رفته بود حمام. پسرش این را گفت و مدام بین من و مادرش در رفت‌وآمد بود. بعد که صدای شرشر آب قطع شد، صدای سشوار از توی اتاق بلند شد. نفهمیدم زن کی از حمام آمده و راهروی کوتاه تا اتاق را رفته. داشتم کتاب‌هایش را نگاه می‌کردم و دنبال شعری بودم. نمی‌دانم چه شعری. صدای سشوار که قطع شد، صدای پیس‌پیس ادکلن آمد و تمام خانه پر از بوی شربت‌هایی شد که یک ظهر عاشورا در کودکی‌ام خورده بودم. زعفرانی و شیرین. زن شاعر که آمد صورتش را بوسیدم. چهره‌اش سفید بود با لکه‌های قهوه‌ای. انگار ذره‌های ریز حنا را روی صورتش پاشیده بودند. زن شاعر ابداً چیزی به یاد نمی‌آورد. پسرش به‌جای خودش جواب سوال‌ها را می‌داد و نمی‌داد. آلزایمر تمام غزل‌ها و قصیده‌ها را از ذهنش شسته بود. من چی باید بنویسم؟ پای هر جواب تکه‌ای از حافظه‌اش گم شده بود. و او مدام می‌گفت هیچی یادم نیست. آلزایمر، انتهای هر آدمی است؟ شبیه بودا بعد از تماشای رنج انسان، دلم می‌خواست از تمام دنیا کناره بگیرم و رها کنم همه‌چیز را. پسرش شعرهایش را می‌خواند. دل‌آشوبه گرفته بودم. زن شاعر پرسید این‌ها را من نوشته‌ام؟ کی این‌ها را توی ذهن من گذاشته؟ و طوری نگاه کرد که انگار باید جوابش را بدهم. من سکوت کردم. پسرش گفت: خدا.

 

حالا من مانده‌ام و سه تا فایل صوتی یک ساعته که باید پیاده و تنظیم بشود.