دیشب بود. همان‌طور که کتلت‌ها را سُرخ می‌کردم یاد داستانی از زویا پیرزاد افتادم. خرگوش و گوجه‌فرنگی. داستان ساده‌ای است درباره‌ی زنی با مشغله‌های هر روزه‌. موضوعات پیش‌پا افتاده‌ای که اجازه نمی‌دهند شخصیت اصلی داستانی که در سرش دارد را بنویسد. و همین درهم تنیدگی روزمرگی‌های یک زن با ذهنیت‌اش داستان را قشنگ می‌کند. زن می‌خواهد داستان خرگوشی را بنویسد که توی چاله‌ای افتاده. و دنبال راهی برای نجات اوست در حالی‌که خودش گیر کرده در تنگنای امور روزانه‌. تنگناهای ما مثل عروسک‌های ماتروشکا می‌مانند. همین‌طور تو در توی هم ما را احاطه کرده‌اند و ما میان آن‌ها گاهی نفس‌مان تنگ می‌شود و گاهی هم عین خیال‌مان نیست. 

 

 

*دوست عزیز که با اسم «zoh» کامنت گذاشتی، من نتونستم پیدات کنم. اگه خواستی دوباره آدرست رو بذار ولی در هر صورت اشکالی نداره.