روز دوم

نشستهام روبهروی شیخ. به این فکر میکنم که هر چه انبار اندوه در آدمی پُرتر باشد، محرکهای قویتری میخواهد برای شاد شدن. من البته نمیخواهم شاد باشم، غمگین هم نیستم امروز. رنج دیروز در من رسوب کرده و ترکش تازهای شده در جگرم. من فقط میخواهم بنشینم اینجا و آن روبهرو را تماشا کنم، آن گنبد را که انگار پیچشهایش آواز غریبانهی هزار مومن معتکف است. عالیقاپو اقتدا کرده به شیخ. به پشت سرم که نگاه کنم، میبینماش. شیخ لطفالله پرشکوه ایستاده است و آسمان بالای سرش آبیتر. غروب که میآید خورشید را در آغوش میگیرد. نور میریزد بر دیوارههایش و گنبد نخودیاش را پررنگتر میکند. خورشید هر روز در دامن شیخ میخوابد. از نقش جهان که تا دروازه دولت پیاده میروم، پسری از کنارم میگذرد و میگوید: چرا اینقدر ناراحتی؟ غمگین نباش. مبهوت میمانم و بعد، میفهمم که اصفهان حال من را پیش تمام آدمهایش فاش کرده.