کشف یک احساس تازه در پس لایه‌های عاطفه تو را وادار می‌کند که خیره در آینه‌ی قدی، از خودت بپرسی پس چرا زودتر نفهمیدم؟ همان‌طور که دست‌کش‌ها را روی پیشخوان گلفروشی گذاشتم سرم را توی سبد گل فرو کردم. گل‌های ریز و سفید نمی‌توانستند بیش‌تر از این منتظر باشند. دوست داشتم ازشان بپرسم شعر بلدید؟ مثلاً همین که سبدتان را گرفت، همگی می‌توانید براش آواز بخوانید؟ آقای گلفروش پرسید: بفرستم؟ و تلفن را برداشت تا تاکسی خبر کند. پنج دقیقه‌ی بعد راننده سبد را روی صندلی عقب گذاشته بود. همه‌شان برایم دست تکان دادند. کوچک‌تر از آن بودند که این تکه شعر شاملو را بخوانند؛‌ «و عشق‌ات پیروزی آدمی‌ست، هنگامی که به جنگ تقدیر می‌شتابد». اما این چیزی از قشنگی‌شان کم نمی‌کرد.