آقای زلزله؛ کاش دیشب آمده بودید. بیش‌تر از همه‌ی مهمان‌هایی که ممکن است به خانه‌مان بیایند، دیشب به شما فکر کردم. این رسمش نیست. این‌که در شبی که منتظرتان بودم نیامدید و به‌جای‌اش در شبی که عمر برایم به اندازه‌ی طولانی‌ترین خیابان تهران بلند به نظر می‌رسد، تشریف بیاورید و تصوراتم را با دیوارهایی که دورم را گرفته‌اند، خراب کنید. اما چنین احتمالی چندان هم نزدیک نیست. به خودم قول داده‌ام کم‌تر حماقت کنم. دیشب فکر می‌کردم اگر شما بیایید کجا بروم؟ بروم به منطقه امن؟ شما به کجا امن می‌گویید؟ جایی که تن آدم آسیب نبیند؟ زخمی هم نشود لابد؟ آقای زلزله؛ شما با همه قدرت‌تان گاهی بدجوری اشتباه می‌کنید.