شب یازدهم و دوازدهم از هزارویک شب، حکایت گدای اول از مدخل «حمّال و دختران» بازنمایی عقده‌ی ادیپ است و عجیب این‌که در خوانش اول اصلاً متوجه آن نشده بودم.

گدای اول و پسرعموی‌اش هم‌زمان به دنیا آمده‌اند. این هم‌زمانی می‌تواند نشانه‌ی این باشد که گدای اول و پسرعموی‌اش در واقع دو ساحت و یا دو جنبه از یک فردند. همان‌طور که پدر/ عمو هم یک شخصیت واحدند. پسرعمو روزی از گدای اول می‌خواهد که با او به زیر زمین بیاید. و معلوم است که زیر زمین نماد ناخودآگاه است. او در زیرزمین انواع خوراکی‌ها و لوازم موردنیاز را فراهم کرده و در حالی‌که دختری به همراه دارد به گدای اول می‌گوید ‌آنان را دفن کند. گدای اول موافقت می‌کند. سپس بی‌آن که به عموی‌اش چیزی بگوید راهی شهر خویش می‌شود. آن‌جا متوجه می‌شود که پدرش را مخالفان کشته‌اند، وزیر نیز با او به دشمنی برخاسته. گدای اول به یاد می‌آورد که در کودکی طی یک حادثه، تیری به چشم وزیر زده است و حالا وزیر در پی انتقام، چشم «چپ» او را درمی‌آورد. گدای اول فرار می‌کند و به شهر عموی‌اش بازمی‌گردد. عمو در غم فرزند است و گدای اول تصمیم می‌گیرد ماجرای زیر زمین را به او بگوید. آن‌ها با هم محل سرداب را پیدا می‌کنند و پسرعمو و دختر را مُرده می‌یابند. عمو، پسرش را نفرین می‌کند.

در شب دوازدهم ماجرای دیگری فاش می‌شود. وقتی گدای اول از عمو می‌پرسد که چرا پسرت را که مُرده نفرین می‌کنی؟ عمو جواب می‌دهد که او از کودکی شیفته‌ی خواهرش بوده و حالا هم چشم من را دور دیده و این‌جا با او همبستر شده.

گدای اول/ پسرعمو به یک عشق ممنوع خواهر/ مادر دچار می‌شود. اما با پدر/ عمو مواجه می‌شود. او در ذهن خویش طالب مرگ پدر است اما فرد می‌داند که قدرت مقابله با پدر را ندارد. بنابراین اخته می‌شود. درست همان بلایی که ادیپ بر سر خود آورد.

شاید در خوانش ابتدایی به نظر برسد که گدای اول دارد دو ماجرای مستقل از هم را تعریف می‌کند؛ ماجرای مردن پسرعمو و ماجرای رانده شدن از شهر خود. اما در واقع این دو ماجرا کاملاً به‌هم پیوسته هستند و اگر گدای اول بعد از پشت سر گذاشتن این وقایع، از شهر عموی‌اش نیز گریخت تنها به این دلیل است که خودش را به حکایت حمّال و دختران برساند و قصه‌ای از قصه‌های شهرزاد شود.