جزئیات
با کفشهای به درد نخورم پیادهروی کرده بودم. ولی به هیچچیزی نگاه نمیکردم. ابداً به هیچچیزی. تا اینکه مردی را دیدم که شبیه علی خدایی بود. نه اینکه علی خدایی برای من آدم خاصی باشد ولی همین شباهت باعث شد کنار نیمکتی، در همسایگی یک کاج مطبق بنشینم. یاد کتاب آذر افتادم که در جایی از آن برف میبارید و راوی که در واقع همان علی خدایی است از پنجره به بیرون نگاه میکند. دور و بر من هیچ نشانی از برف نبود. فقط راستهی خیابان بلندی بود که آدمهای زیادی را در خود جا میداد. مثل قطاری با یک میلیون کوپه. مردم تکهتکه بودند، کنار هم، گاهی چفت هم با دستهای گرهخورده و مرطوب. اگر همین حالا از آسمان برف میبارید، اگر همین حالا که هُرم گرما آدمهای توی خط هفت بیآرتی را از هم دور میکند، دانههای درشت برف روی شانههایمان مینشست، خیال میکردم که خدا هم باید کسی مثل گابریل گارسیا مارکز باشد. اما برف نبارید و من همچنان نشسته بودم. و آدمها همچنان در اطرافم میرفتند و میآمدند.