قضاوت کار سختی است. وقتی کسی تو را بگذارد در جایگاه داوری وظیفه‌ات این است که قضاوت کنی. برای من که سخت‌گیرم، دشوار است. باید تعداد زیادی داستان بخوانم و به هر کدام امتیاز بدهم. یک تا ده. راستش تا الان هیچ‌کدام ده نگرفته‌اند و امید دارم بالاخره نوبت یکی‌شان بشود ولی من سخت می‌گیرم. انگار یک ذره انصاف ندارم ولی بعد می‌گویم که باید این موضوع را جدی گرفت. پای خیلی چیزها در میان است. تعریف خودم را از داستان مرور می‌کنم. اهمیت فُرم، اهمیت موضوع و درون‌مایه، حتا اهمیت قواعد ویرایش. آن‌ور دل‌رحم ذهنم می‌گوید آسان بگیرم، دوباره داستان‌ها را بخوانم و دوباره امتیازها را عوض کنم. شاید نه عادلانه اما قضاوتم دست‌کم باید منصفانه باشد. فعلاً که معده‌ام کم آورده، بروم به دادش برسم.