مخلوط ناهمگن عواطف
پیراهن بلند و پفدار عروس شبیه آرزوی کهنهای است که در میان عروسکهای مو فرفریمان و خاطرهی ظرفهای کوچک پلاستیکی رنگ میبازد. بعد از آن دیگر از یاد میبریم که چند بار در بازیهایمان عروس شدهایم و چند بار از اشتیاق این عنوان با کفشهای تقتقی مامانهایمان دویدهایم. بعد از آن سالها پوشیدن این لباس احساس متفاوتی دارد. وقتی لباس را پوشیدم و روبهروی آینه قدی ایستادم، صاحب مزون تور بلندی را پشت موهایم سنجاق کرد و دیگر تفاوت زیادی با یک عروس درست و حسابی نداشتم جز اینکه صورتم بدون هیچ آرایشی بود که مثل نقابی نچسب و اضافه است. ناگهان برگشتم و تمام آن دفعاتی که خواستهام عروس باشم را مرور کردم و انگار تودهای در دلم شکل گرفت، جنینوار و لرزان. توی این لباس آدم نگران است، انگار زیبایی و شکوه این لباس بهایی دارد به درازای عمر. یکبار چرخیدم و از روی شانه به تصویرم توی آینه نگاه کردم، دوباره چرخیدم و دست به کمر ایستادم. صاحب مزون گفت مثل عروسکها شدهای. تور را برگرداند و روی صورتم انداخت. دلواپسی، اشتیاق، شادی، نگرانی، ترکیب عجیبی است که از سرشانههای دانتلدار لباس شروع میشود و تا هلالیهای لبهی دامن پفدارش میرسد.