آن روز پدرت هنوز اتصالش با دنیا قطع نشده بود. هنوز می‌توانست حرف بزند. پیراهن کرم رنگ را که خواست بپوشد دستش در هوا به دنبال آستین بود. دکمه‌ها را با هم بستیم. یقه‌اش را صاف کردم. جوراب‌هابش را به سر پنجه‌ی پاهایش کشیدم و خودش در آرامش انسانی نزدیک به مرگ آنها را پوشید. آهسته تا جلوی در رفتیم. خستگی آدمی را داشت که دوست دارد یک عمر بخوابد. نقطه‌ای آبی بودیم وقتی که مبدأ را پیدا کردم. چهار باغ بالا. و برای پیدا کردن مقصد، خیابان‌های اصفهان را بالا و پایین کردم. هنوز زاینده‌رود روی نقشه یک رودخانه آبی است. هنوز آن‌جا می‌شود شنا کرد. می‌شود غرق شد. زاینده‌رود در نقشه‌های مجازی‌اش پرخروش و زنده است. پدرت هم در لیست سفرهایم، مسافری که به مقصد نمی‌رسد. چرا شک دارم به این خاطره؟ به این خط آبی پررنگ که از جایی به جایی در اصفهان کشیده شده و در آن پدرت با مادرت هنوز در راهند. و همه اتفاقات بعد از آن مثل حجمی سیال در چاله‌های زمان گم می‌شود. خدایا چرا مراقب باباها نیستی؟ اصلاً چرا می‌گذاری پیر بشوند؟ می‌دانی دیدن موهای سفیدشان چقدر سخت است؟ به‌خصوص اگر بدانی که سهم تو در سفید شدن موها کم نبوده. در روند پیر شدن. من که دردم می‌گیرد خدا. این جمله که تا آدم‌ها زنده‌اند قدرشان را بدانید، دوست‌شان داشته باشید، خیلی تکراری اما همچنان حقیقتی است.