در یک زمان بد، یک پیشنهاد خوب میگیرم. خواندن سعدی. و بعد هر جا که میروم هی غزل غزل میخوانم و گرهها و خراشها التیام پیدا میکنند. انگار یک نفر موهایت را شانه بزند، حس خواندن سعدی برای من، انگار از دستهایت شاخههای نازک زبانگنجشک بیرون بزند. انگار آینه بخار گرفته را پاک کنی و زیباییت را تماشا کنی. خواندن سعدی، غزلهایش، آدم را زیبا میکند. زخمها را طوری در شعر میپیچد که ناچاری از رنجها هم لذت ببری؛ گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ/ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست. زیستن با سعدی یعنی روبهرو شدن با جهانی که یکسر انباشته از جنونی دلپذیر است و کاش میشد تا ابد کنار شیخ اجل نشست. من یکی که رسماً مدهوش شدهام. میخواهم بهش بگویم که چطور میتواند دل آدمیزاد را شرحه شرحه کند. بگویم که چطور به رقص درمیآورد اندوه را. اما سعدی با جدیت قرن هفتمیاش جواب میدهد؛ جز سر عشق هر چه بگویی بطالت است.