دوشنبهی من
دیروز به رئیسم گفتم من یک مشکلی دارم و نمیتوانم مدت طولانی بنشینم. قیافهی رئیسم یکجوری شد. انگار چیزی شنید که نباید بشنود. نمیدانم چرا بهش نگفتم کمرم درد میکند؟ و امروز میبایست دراز میکشیدم کنار لپتاپم و کارها را از دور سروسامان میدادم اما بهجایاش تا توانستم دلی به دست آوردم. دل خانهام را که طفلکی مدتها بود کسی بهش آنطور که لیاقتش را دارد، توجه نکرده بود. یک عدد قرص فرو دادم و حمام را شستم، کاشیهایش از خوشحالی برق میزنند. در تراس را باز کردم و گذاشتم آخرین نورهای دلپذیر تابستان به خانه بیاید. رختآویز را بردم آنجا تا لباسها هم مثل من از لمس ذرههای نور بیتاب شوند. بعد جای گلدانها را عوض کردم و همهشان را بردم پشت پنجره اتاق. برایشان درنای کاغذی درست کردم و یک فرشته با بالهای کوچک کنارشان گذاشتم تا مراقبشان باشد. دلم چند تا گلدان دیگر میخواهد. دلم میخواهد به دیوارهایمان هر چیزی که دوست دارم بیاوزم. چرا قوانین اجارهی ملک به مستأجر اجازه نمیدهد هویتش را روی دیوارها بکوبد؟ چقدر غمانگیز است بعضی قوانین، بعضی محدودیتها، بعضی ملاحظات و همهی بعضیهایی که دستوپاگیرند و آرزوهایات را به حسرت تبدیل میکنند.