این پتوی چهلتکه را روی شانههات بنداز کهنهسالِ سربههوا
یکبار سیمور گفت تنها کاری که ما در زندگیمان میکنیم این است که از یک تکه کوچک زمین مقدّس به تکهی دیگری برویم. تکهی بعدی آنجاست. پشت تپههای جنوبی، از کنارهی زمینی که میخواهد آشوبهای دوبارهای بزاید. جایی سپیدتر از پرهای تازهی جوجه گنجشکی که از ترس به اجبارِ پرواز میرسد. از همانجا راهت را میگیری تا شاید بغل گرم یک خرس قطبی نصیب شبهای یخزدهات بشود که کولرهای آبی روی هر پشتبامی مثل هیولاهای داستانهای خیالی، هوهو میکنند. چیزهای دیگری هم هست. آتشی که چند زائر دیوانه توی بیابان روشن کردهاند تا راه گمکردهای به خیال دیدنِ خداوند در تاریکیِ شب، به آتشپرستی برگردد. برو. بیشتر. با احتمال بچهای توی شکمات. ناگهان انگار یک جوجه تیغی زیر پوستت راه برود. باز هم برو. تکههای خودت را میتوانی به پیرترین زن ایلیاتی بدهی و بهجاش گهوارهای بگیری برای تاب خوردن رؤیاهات. تکههات را میتوانی در بازار بردهفروشها با بازرگانی مبادله کنی که رنگ معمولی چشمهات برای دلدادگیاش کفایت میکند. تکههات را میتوانی مثل درختهای همیشه، برای جیکجیک تابستانهی گنجشکها آشیانه کنی. تکههات را میتوانی سهمالارث آدمهایی کنی که به تو برای این گذرهای دائمی توشههای گران میدهند؛ بهار، باران، بوسه.
*جملهی اول از کتاب تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجّاران/ جی.دی سلینجر.