دیگه بعضی وقتا شک می‌کنم به این‌که دارم با خودم حرف می‌زنم یا نه هنوز فکرهام توی سرم باقی موندن. مثل همه‌ی وقتایی که بی‌هوا به فکرهام خندیدم و نه مثلاً به اون پسری که توی اتوبوس اون ته‌مه‌ها درست نشسته روبه‌روم و بعد زل‌زل نگام کرده. بعدش که این‌جا می‌نویسم و دوباره می‌آم و متن‌ام رو می‌خونم فکر می‌کنم که آره، دارم با خودم حرف می‌زنم. بیش‌تر شبیه مونولوگ درونی‌ئه تا یه‌جور گفت‌وگوی دوطرفه. وقتی که می‌رم بلاگای قدیمی رو می‌خونم. اون‌هایی که یه روزایی نویسنده‌هاشون باعث می‌شدن کامنت‌های خصوصیم به دو هزار و ششصدتا برسه، می‌بینم که واقعاً بلاگ‌ها شدن اتاقک‌های تک‌نفره. با دیواره‌های شیشه‌ای. زندگی توی حباب. این قضیه منو یادِ تکنیک چندصدایی می‌ندازه. توی داستان ممکنه چندتا صدا به گوش برسه، اون‌وقت توی جهان مجازی ما هر کسی صدای خودش رو می‌شنوه. اینم از چیزی که بهش می‌گن واقعیت بیرونی!

صحبت از تنهایی نیست، بیش‌تر منظورم یه ارتباط ناقص و شکل‌نگرفته‌اس. اینم می‌دونم که با همه‌ی سخت‌ بودن‌ام و اون پوسته‌ی آهکیِ درونی که نمی‌ذاره به راحتی تغییر کنم، عوض شدم ولی بدجوری هنوز دلتنگ چیزایی می‌شم که مثل کامنتی که مرجان بخواد برام بذاره، دور و بعید به نظر می‌رسن.