قبیلهی من
فقط کافی است چند سال به هر آدمی که وارد زندگیات میشود وقت بدهی و چند سال ازش وقت بگیری. باقی چیزها خودشان پیش میروند و یا بالاخره جایی که باید، گیر میکنند و متوقف میشوند. مدتی قبل با دوست شاعرم گپ میزدیم. لای حرفهاش گفت: «تو دنیای من فقط صدای پرنده میاد». من همان لحظه بیفاصله لبخند زدم. و فکر کردم آدمهای من، آدمهایی هستند که رگههای کمرنگ و محوی از طیف نیلی تا لاجوردی در دستها و چشمها و کلمههایشان هست. همهی این آدمها حدود تخیّل را میشناسند. و یادم رفت به آنروزی که کنار مرجان توی ماشین نشسته بودم، زانوهام را بغل کرده بودم و همهاش فکر میکردم اگر دوتایی گریه کنیم، حالمان بهتر میشود یا بدتر؟ و یا آن روزی که از پلههای متروی نواب بالا رفتم و لیلی آنجا ایستاده بود و میخندید. به همهی آن وقتهایی فکر کردم که بعد از چند روزی اندوه و غم، پولاددل تکست میدهد؛ «بهتری رفیق؟» و یا به آن شبی فکر کردم که بنبست ایستاده بود روبهرویام و درباره «رقص دستهجمعی» حرف میزد، انگار آرزوی خیالی من برای دستهجمعی رقصیدن بلاگرها یک گزارهی امکانپذیر بود و همین حرف زدن ازش باعث میشد حس کنم که دوستانم همه میتوانند اهل یک قبیله باشند؛ قبیلهی من.