غریق تخیّل یک شهر
آن روز باد بود و ما سنگفرشها را با صدای قدمهایمان بیدار میکردیم. وسط صحبتهای چهارنفرهیمان گاهی در فاصلهی دو لحظه میتوانستم به آن بالاها نگاه کنم. ناقوس کلیسای بیت لحم آبیها را به نارنجیها وصل میکرد. انگار شیبی از رنگها به هم مخلوط میشد تا خورشید خودش را پنهان کند و وضعیتی حاصل شود که بهش میگویند غروب. به آن احساس رهاشدگی فکر میکنم. به سرمای مطبوع وسطهای پاییز. به خیره شدن و سلام دادن به شیخ، شیخ لطفالله، به عبور هر باره از چهار باغ، چهار باغِ عزیز. به هزار بار رفتن و برگشتن از روی سیوسه پل. حالا گیرم که زندهرود ناخوش احوال بوده باشد. کِی فکرش را میکردم که با اصفهان، اصفهانِ جان، این همه دمخور شوم؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۱۰/۱۱ ساعت توسط میس راوی