دیدم که دیگر نمیخواهم با مشت بزنم زیر چانهی رئیسام. و دیگر وقتی سالن اداره را بهطرف تحریریه میپیچم، دلم نمیخواهد تو روی آدمی که اینهمه در حقارت اطرافیانش کوشش کرده، تُف بیندازم. فقط میخواستم بروم و گوشی تلفن را بردارم و به چندتا آدم زنگ بزنم و بپرسم چرا فلان کار را کردهاند و دلیلشان چه بوده و حالا چه احساسی دارند و تعدادی سؤال کلیشهای دیگر. وقتی که آنها میخواهند جوابم را بدهند به این فکر کنم که باقیِ زندگی؟ واقعاً باقیِ زندگی چه چیزی است؟ منهم میخواهم فلان کار را انجام بدهم و دلیلم چیست؟ جداً این احساس از کجا میآید که فکر میکنم دنیا دیگر دستهایش برایم خالی شده و من مثل برهای سرگردان در دامنههایش میچرخم فقط. مثل آدم که از میوهی درخت معرفت خورده باشد، آگاه شدم که حفرهای در من هست. رنجی نه به آن اندازه که بر بودا رفت، بر من گذشت تا آنرا در خودم تشخیص بدهم و حالا انگار هم سقوط کردهام و هم هبوط. زندگی میگذرد و میتوانی قبول کنی که جزئی از آن سیاهیِ جمعیتی هستی که بر سطح کرهی زمین به شکلی از زیستن روی آوردهاند که در عین سادگی کُشنده است. و یا میتوانی خودت را بیرون بکشی.
به یکجور تجلی نیاز دارم که همهی آنچیزهایی را که با عظمت و شدت در درونام اتفاق میافتند را به بیرون جاری کند. تا دیگر لازم نباشد ایناندازه در بروز دادنِ خودم و پیوندهایی که به اشیاء، رخدادها و آدمها دارم، تقلا کنم. آنشب فکر میکردم یک سیلی به گونهام، شاید کارکردی شبیه همین تجلی داشته باشد و من را به خودم بیاورد. حالا فکر میکنم حفرهام دارد من را به درونِ برهوت بیانتهایی میمکد.