آدمهایی درگذشته
به یادش افتادم. بعد از مدتها. آخرینباری که دیدمش گفت که بهوضوح نشانههایی از اختلال دوقطبی را دارد. نگران بود اما من تنها توانستم در اینباره با او شوخی کنم. بیش از هر چیز در نگاهش، نگاهش که خیره میشد و حس میکردم میتواند آبیهام را ببیند، اشتیاقی بود بیاننشدنی که فقط چشمهاش درخششی از آن را نشان میداد. انگار میتوانست عاشق هر آدمی باشد که بیرون از همهی پیشفرضها و الگوهای ذهنی سر صحبت را با او باز میکند. امروز به وقتِ تصمیم گرفتن، با خودم گفتم باید مثل حرفهایها با این مسئله –هر چند جزئی- برخورد کنی و به یادش افتادم. میگفت برای حرفهای شدن باید اول مثل حرفهایها رفتار کرد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۱۰/۰۱ ساعت توسط میس راوی