در این مدت که چراغ بلاگم را خاموش کردم و پنجره‌های‌اش را بستم، کارهای زیادی انجام داده‌ام؛ دو تا گزارش خوب نوشته‌ام، داستان پنج‌هزار کلمه‌ای‌ام را بازنویسی کردم، دوباره خودم را برای تصمیم‌های تازه آماده کرده‌ام، چندباری دلم گرفته، چندباری حسابی خوش‌بخت بوده‌ام. اما نقطه‌ی عطف‌اش چند روز پیش اتفاق افتاد و حالا ما در آرزوی محقق شده‌ی‌مان هستیم؛ خانه.

چند روز گذشته از آن متنی که درباره‌ی داشتنِ خانه‌ای برای خودمان نوشتم؟ (+) و همان متن مردی را واداشته که خواسته‌ام را محقق کند، بی آن‌که دوباره و دوباره درخواستم را گفته باشم. این مرد که حالا کمی آن‌طرف‌تر در پذیرایی کوچکِ خانه‌ی‌مان نشسته، مهربان‌ترین است.

دارم فکر می‌کنم به این‌که میوه‌های کاج‌ام را کجا بگذارم، نشانی خانه‌ی‌مان را به دُرناهای کاغذی بدهم تا همه‌شان کوچ کنند به تراس کوچک‌مان، نورها را دعوت کنم به پنجره‌های قشنگ‌مان و دیواری را با چندتا کاشی معرق و هفت‌رنگی، لاجوردی کنم. کاش بشود جزئیات این هیجانِ تازه دمیده را آهسته آهسته همین‌جا بنویسم.