من چقدر کلمه‌ام. یادم می‌رود چشم‌هایم را و دست‌هایم را و لب‌هایم را. فراموش می‌کنم که می‌شود با لب‌هایم جست‌وجوی‌ات کنم، فراموش می‌کنم می‌شود با دست‌هایم حرف‌های بی‌تکرار بزنم، فراموش می‌کنم که با چشم‌هایم می‌توانم لبخند بزنم. این آخری را تو گفته بودی و من نمی‌دانستم. پس نمی‌شود چیزی را که نمی‌دانستم فراموش کرده باشم.

در دسته‌بندی آدم‌ها به سمعی، بصری، لمسی باید دسته‌ی دیگری هم باشد؛ نوشتاری. من نوشتاری‌ام. کلمه ضعف من است، کلمه قوت من است، کلمه بافت درونیِ من است. کلمه وجودِ من است. من می‌توانم یک مفهوم انتزاعی باشم، بی‌دست، بی‌دهان، بی‌چشم. و چقدر فراموش کردنِ جسم‌ام خارج از غشایِ کلمات احمقانه است وقتی می‌توانم دست باشم برای دست‌هایت، دهان باشم برای دهانت و چشم باشم برای چشم‌هایت. آموختن زبانِ اعضایی که همیشه در تقلایِ کلمه‌ها بوده‌اند یکی از وظایف من در زندگی‌ام با توست. این‌که چقدر خوب آن را فراگرفته‌ام برعهده‌ی تو.