در یک بُهت تاریخی فرو می‌روم وقتی که مسئول دفتر می‌گوید که جناب رئیس با زن‌ها مصاحبه نمی‌کند و با لحنی این حرف را می‌زند که انگار این از محسنات جناب رئیس است. همه‌ی این‌ها در حالی اتفاق می‌افتد که در نامه‌ی اداری نام و نام خانوادگیِ من لحاظ شده و آن‌ها قبل‌تر این اکراه مردانه را اعلام نکرده بودند. مسئول دفتر متوجه بُهت من نمی‌شود و من را به واسطه‌ای معرفی می‌کند که جواب‌های جناب رئیس را از طریق او دریافت کنم. اولین بار و شاید حتا آخرین باری باشد که با رئیسی مواجه شده‌ام که موضوع جنسیت را طوری برجسته می‌کند که انگار زن همواره موجودی اغواگر است. حتا در شرایط مصاحبه‌ای رسمی. همه‌ی رئیس‌هایی که داشته‌ام را مرور می‌کنم. آن رئیسی که همیشه حال داستان‌هایم را می‌پرسد یا آن یکی که عبا و امامه‌اش را برمی‌داشت، روی صندلی می‌رفت و چراغ اتاق را عوض می‌کرد یا همین رئیس فعلی‌ام که ترور شخصیت یکی از ویژگی‌های جدانشدنی اوست با این همه زن بودن برای همه‌شان زن بودن است و مرد بودن برای‌شان مرد بودن. حتا برای انسان‌های بدوی هم زنان تنها در دوره‌هایی خاص تابو بودند.

بعد خنده‌ام می‌گیرد. جناب رئیس را تصور می‌کنم که نمی‌تواند به اندازه‌ی یک مصاحبه‌شونده از خودش خویشتن‌داری نشان بدهد. اصلاً او درباره‌ی فضای مصاحبه چه‌طور فکر می‌کند؟ اصلاً او چه‌طور فکر می‌کند؟ هیچ‌جوره نمی‌توانم به مغز چنین مردی رسوخ کنم. نمی‌توانم دنیایی را تصور کنم که در ذهن او شکل گرفته. فقط این را نوعی بی‌احترامی به خودم و اداره‌ام می‌دانم و فکرش را نمی‌کردم که جمله‌ای از کتاب «جنس دوم» نوشته‌ی سیمون دوبووار به این زودی برای‌ام عینیت پیدا کند؛ «هیچ‌کس بیش از مردی که نگران مردی خود باشد در قبال زنان دارای رفتار مغرورانه و نیز حالت تهاجمی و تحقیرکننده نیست».