آخرین روزهای تابستان را در این عکس نگه داشته‌ام. انگار زمان متوقف شده است. روزهایی در پاییز گذشته به گرمای مطبوع این عکس نیاز داشتم تا برای لحظه‌ای، آرام بگیرم. برای رام کردن افکار آشفته‌ای که از نیمه پاییز مثل مور و ملخ در روحم می‌تازد و به باغ آفت‌زده‌ای شبیه‌ام می‌کند به تصویر و رؤیا و تخیّل نیاز است.

خودم را به یاد می‌آورم که آن شب بارانی که صورتم خیس بود و مثل موش آب کشیده‌ای خیابان را بالا می‌آمدم تا به خانه برسم، دیگر هیچ توانی در من نبود. رفتم توی سوپر مارکت. شیر برداشتم. فروشنده انگار خودش ضدآب باشد و آن باران سیل‌آسا نتواند به اندازه یک قطره هم خیس‌اش کند، با ترحم نگاهم کرد. مثل خاطرات سیلویا پلات پر بودم از حس مرگ و نمی‌دانستم که چطور زندگی می‌تواند فراز داشته باشد و نشیب. هنوز هم نمی‌دانم. هر بار در یکی از فرازها و نشیب‌ها به خودم می‌آیم عوض شدن چهره‌ام در آینه برایم تعجب‌آور است اما باورپذیر نیست. از خودم می‌پرسم من این‌جا چه کار می‌کنم؟ انگار در یکی از خواب‌هایم بیدار شده‌ام. خواب‌هایی که هر شب دو سه تای‌شان تا صبح پشت پلک‌هایم پخش می‌شوند و از یادم می‌برند که خوابیدن بدون خواب دیدن هم ممکن است. حالا این نقطه که نمی‌دانم دقیقاً کجای شیب عمرم حساب می‌شود ثبت‌های تازه‌ای برای آینده است. برای هر تعداد پاییزی که بعد از این بتوانم تجربه‌اش کنم.