کاش دیگر توی داستان‌های‌مان آدم‌ها این‌قدر سیگار نکشند. حالا دیگر سیگار کشیدن جزئی از پرداخت شخصیت نیست و بیش‌ترْ آدم‌ها را به تیپ نزدیک می‌کند. مخصوصاً دخترها و زن‌های سیگاری که تنهای‌اند و غصه‌دار و تا آخر قصه هم معلوم نمی‌شود دردشان چیست. ولی سیگار کشیدن‌شان توی ذوق می‌زند. شاید تا یک دهه پیش سیگار کشیدن می‌توانست نشانه‌ی خاصی باشد اما حالا هر بار در یک داستان زنی سیگار می‌کشد، حس مبتذل و مهوعی بهم دست می‌دهد. حالا نه این‌که سیگار در داستان باید کارکردی در حد تفنگ چخوف داشته باشد اما همین‌طوری الکی و بی‌هیچی هم مسخره است. اگر هم خیلی علاقه‌مندیم که شخصیت حتماً سیگار بکشد، برایش تفاوتی قائل شویم. بگذاریم در موقعیت خاصی این‌کار را بکند. سیگار کشیدن را به بخشی از رفتارش تبدیل کنیم نه یک وصله‌ی کلیشه‌ای.