درختهایی بهتر از من
آن روز که دکتر با یک جمله ساده خبری شبیه هزاران جملهی سادهی خبری دیگر گفت که کیست دارم، بیهوا یک قطره اشک از گوشه چشمم سُر خورد. انگار از مرز یک دنیای موازی گذشتم. آنسوی واقعیتی که به تخیّل پهلو میزد، تنها تصویر واضحی که به چشم میآمد روی صفحه نمایشگر بود. داشتم زن بودن را تجربه میکردم. در دردهای چندین ماههام. در تعداد بیشماری قرص که خورده بودم. در اتاق سونوگرافی، روبهروی دکتری که لحن و صدایاش خالی از هر عاطفه و حسی بود. انگار او را از دنیای پردلهرهی کتاب هزار و نهصد و هشتاد و چهار آورده بودند. همهی چیزی که ناشناخته مانده اکنون در من بود. چیزی شبیه آشیانهی گنجشکی که اول پاییز قصد جفتگیری دارد روی صفحه نمایشگر پهن شده بود. آشیانهای کوچک برای پرندهای که هیچوقت مهاجرت نمیکند. گنجشکها همیشه هستند و همین همیشگی بودنشان است که آنها را به عادت شهرها تبدیل کرده. اگر یک روز همه گنجشکها بروند، چند تا درخت از غصه دق میکنند؟ از روی تخت بلند شدم. گلویام را توی آسانسور فشار دادم. ماهیها آمده بودند تا لب حوض و هوا را میمکیدند و دوباره برمیگشتند ته آن لاجوردیهای چسبناک. گنجشک بیخبر آشیانهاش را آماده کرده. توی دلم. بهش میگویم: یک درخت بهتر برایت پیدا میکنم.