رابطههایی داشتهام که فقط وصل بودهاند به اندوههای متقابل. من و دیگران در این رابطهها جایگاه شنوندههای دردکشیده و مغمومی را داشتیم که قرار بود در دردهای هم شریک باشیم. چقدر برای هم خون دل خوردیم. چقدر دستهای هم را گرفتیم. چقدر. وقتی که دیگر حجم اندوه کاسته شد و خط عمیق دلزدگی از دنیا و مکافاتش را پشت سر گذاشتیم و حرفهایمان درباره غصهها و آدمها تمام شد، رابطه به پایان رسید. عجیب بود برایم. انگار نمیشد همدیگر را در شادیمان شریک کنیم. حتا در موقعیتهایی که فقط قرار بود بگوییم و بخندیم، باز هم چهرههایمان غریبه و چشمهایمان مثل عروسکهای پلاستیکی، پر از تصنع بودند. آن رابطهها، آن زنها و مردهایی که رابطهها را ساخته بودند و من که اینطرف تمام این چشمانداز دور و قدیمی ایستادهام، میدانیم که زمان سپری شده. من دیگر سراغشان را نخواهم گرفت، آنها را نمیدانم.