حالم آنقدر توی نوسان است که نمی‌توانم توصیفش کنم و از طرفی توصیف کردن را دوست ندارم. هر وقت توصیفی میان داستانی بود آقای.م می‌گفت: توصیف برای داستان زهر است!

باز خیال ندارم حرفهایی که توی دلم هست را بنویسم باید اعتراف کنم اصلاً نمی‌توانم دلم را اینطور خالی کنم و بعد یک نفس عمیق بکشم و بگویم: آخیـــــش…!

نُچ، این را به خاله گفتم که دوباره ازم سوال کرد و من گفتم هیچ اطمینانی نیست دو روز دیگر پشیمان شوم و او جواب داد که من احتمالاً  آی‌کیوترین خواهرزاده‌اش هستم و من هم به عنوان آی‌کیوترین خواهرزاده‌اش فقط  گفتم: هـــــــــوم!

نمی‌دانم چطور ستاره کسی ممکن است آدمی را جذب کند و اصلاً روی چه منطقی است و یا تنها خرافات است و بس؟! چند روز پیش در گیر و دار حال رو به زوالم هدیه اس داد که ستاره‌ام رییس را گرفته و کُلی تعریف و تمجید پشت سرم شده و احتمالاً قرار است تشویقی، چیزی... در راه باشد.

حوصله‌ام زود سر می‌رود از همه چیز، دو روز مشغول خواندن کتاب "اوسنه‌های بابا سبحان" بودم فکرش را هم نمی‌کردم که نتوانم یک کتاب صد و چهل و هفت صفحه‌ای را تمام کنم! ممکن است به خاطر روایت به شدت کُند داستان بوده باشد یا ذهن به شدت درگیرِ من.

آنقدر این درگیری زیاد بود که حتا یک دوچرخه سواری طولانی هم نتوانست دردی را درمان کند حالا تو باز بگو من سختگیرم و من باز می‌گویم: نمی‌دانم شاید.

دلم تنگ می‌شود خیلی خیلی خیلی زیاد، برای زبان گنجشک‌هایی که دور کوچه ایستاده‌اند و عین خیالشان نیست تا چند وقت دیگر برگهایشان می‌ریزد و آنقدر بی‌جان می‌شوند که رکاب زدن زیر شاخه‌هایشان دیگر صفایی نداشته باشد. این شبهایی که تابستان است هنوز و باد ملایم می‌وزد و صدای تُند و تیز آهنگ از توی ماشینهایی که رد می‌شوند بیرون می‌زند باز دلم می‌خواهد بزنم بیرون و تا سر میدان اصلی رکاب بزنم.

یک شب مهتابی از این تنگنای

بر فراز کوه‌ها پر می‌زنم،   

می‌گذارم می‌روم

ناله خود می‌برم

دردسر کم می‌کنم ...

 _ شهریار _