دلم برای...
حالم یک طوری است، نه خوب و نه بد، یعنی اگر همین حالا یکی بپرسد چطورم میمانم چه جوابی بدهم هر چند طبق عادت روزانه همان خوبم، توچطوری قانع کننده است.
میدانی؟ خیلی دلم میخواست همین روزها یکی از همین روزهای خیلی عادی که خبری جز بیخبری همیشگی نداریم میرفتم تا سه راه یاس، هیچ خاطرهای از آنجا ندارم جز رفت و آمدهایی که به هیچ جایی نرسیدند، اما من همیشه محو آن همه درخت ابریشم بودم که گلهایشان میریخت روی صندلیهای چوبی که سرتاسر پیادهرو امتداد داشتند. چه آروزی کوچک مسخرهای.
بعضی وقتها بیهوا سر میچرخانم رو به آسمان تا شاید یک پرندهی کوچک ببینم که بالهای آبیاش را برایم تکان میدهد و میآید به سمتم، آفتاب میزند توی چشمهام و من سر خم میکنم و انگار که آسفالتهای داغ دارند مرا میکشند توی زمین پاهام را میکشانم دنبال خودم.
دلم شور میزند و بیخودی دارم نوک کفشم را میزنم به لبه صندلی که خانم جلویی برمیگردد و چشم غرهای تحویلم میدهد که یعنی آروم بگیر... باز یادم میرود و دوباره انگار حال ندارد نگاهم کند. سرم را میچسبانم به شیشه و با خودم حساب میکنم چقدر طول میکشد؟ راستی، چی چقدر طول میکشد؟
بگذریم ...
دلم تنگ است، برای آن طرحهای تو در تو، برای نشستن و زل زدن. نمیدانم پشیمانم که لحظه آخر غرق نشدم و خیره نماندم یا اگر آن طور شیفتهوار نگاهم را میدوختم اوضاع بدتر میبود؟!
حالم یک طوری است، انگار مسخ شده باشم نمیتوانم خودم را درست مجسم کنم. نمیتوانم روی چیزی تمرکز کنم، دستهام را میبینم که دکمههای سیاه کیبورد را فشار میدهند، اما وجودِ خودم را حس نمیکنم.
گاهی شک میکنی و میایستی جلوی آینه و نگاه میکنی، زل میزنی تا باورت شود. تا فقط خودت را باور کنی!