این قصه از اینجا شروع میشه
خانم مهندس.ص دارد دکمه پلی را میزند: تو فکر میکردی بدون من، دلشوره از دنیای ما میره... صفحه مانیتورش را میبینم که دارد موزیک ویدئو نگاه میکند و فکر میکنم اگر همین حالا آقای.ع سر برسد میگوید: خواهر.ص؟؟ شما هم؟
زینب که مرا توی چهارچوبِ در میبیند میگوید: آخجون باز قراره امروز کُلی بخندیم و خوش باشیم، نزدیک است از تعجب شاخ دربیاورم هیچوقت انتظار همچین جملههایی را ندارم، میگویم: ها....؟ دست میکشد روی گونهاش و میگوید: لاغر شدی عزیزم...
میروند جلسه من میمانم و خانم.ص، سکوت و صدایی که گاهی هست و گاهی نیست، میپرسد: صداش خاصه نه؟ سرم را تکان میدهم بدون اینکه نگاهش کنم. دوباره میگوید: این آهنگو دوس دارم و ولوم را بالاتر میبرد: میبوسمت میگی خداحافظ، این قصه از اینجا شروع میشه. این بار برمیگردم و نگاهش میکنم که دارد زل میزند توی چشمهام میگویم: هوم...
به هدیه اِس میدهم: کی میای پس؟من پوکیدم! حواسم سرجایش نیست، دارم عادت میکنم به این حواسپرتیها که نمیدانم کجا میبرندم و من میشوم آن راوی همیشگی که خوب بلد است سکوت کند صدای آهنگ باز در میآید و من را برمیگرداند سرجایم: تو سمت رویای خودت میری، میری و من چشامو میبندم...
دلم میخواهد بلند شوم و سرش داد بزنم: صدای این آهنگ کوفتی را ببند میخواهم داد بزنم: خفهاش کن حالم را بهم زد اما آهسته برمی گردم و لبخندی مصنوعی تحویلش میدهم و میگویم: اینقدر از صبح گوش دادمش از حفظ شدم میخندد و موهای قهوهای نامرتبش را زیر مقنعه میدهد میخواهم گاهی بگویم که چقدر میترسم و همه وجودم میشود وحشت اما باز انگار لال میشوم و یکی زیپ دهانم را میکشد. فقط نپرس چرا که خودم هم درست نمیدانم. چقدر یک خیال سرد و خالی میخواهم، بدون هیچ صدایی، شده ناگهانی و بدون هیچ دلیلی خسته شوی و زندگی به نظرت اتفاقِ کسلکنندهای بیاید؟ همه برمیگردند از جلسه خانم.ص بیخیال شنیدن آن صدای خاص شده و من چشم میدوزم به فعلها و جملهها و حواسم نیست که دارم با خودم میخوانم...