تقدیم به درخشش تمامنشدنی کودکی
حس عجیبی است. شادی نیست و خوشبختی هم نیست. شعفی است که ناگهان در رگهایت ترشح میشود وقتی اتفاق ساده و یا نه چندان بزرگی میافتد. قصهای که نوشتهام را هزاران کودک میشنوند. نمیدانم چندتایشان خوشحال میشوند، چندتا از قصه خیلی خیلی خوششان میآید و چندتا با شخصیتاش همذاتپنداری میکنند. با اینکه در نوشتن داستان بزرگسال هیچوقت خیلی جدی به خوانندهها فکر نمیکنم، حالا همش در فکر بچههای پنج، شش سالهام که قصهام را میشنوند و شاید لبخند میزنند. نوشتن قصهی کودک انگار برایم ادای دین است. ادای دین به کودکیهایم که جز شادیها و رنگهای شفاف و درخشندهاش چیز دیگری ازش در یادم نیست. قصههای کودکانهام کاش بتوانند چند تا کودک را در همین رنگها و لحظهها نگه دارند.
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۹/۰۸ ساعت توسط میس راوی