نرم و آهسته حکایت‌های هزار و یک شب را مثل مسافری که به جهانی غریب رسیده باشد، طی می‌کنم. تازه به شب سوم رسیده‌ام و حکایت عفریت و سه پیر من را در خود فرو برده. رازها را هم‌چون عطری از دهان شهرزاد می‌بویم و دنیازاد را شاهد می‌گیرم بر افسونی که در جانم رخنه می‌کند. شهریار را مهلت می‌خواهم که رشته‌ی دراز داستان‌ها و حکایت‌ها را بگیرد و به کشتار روایت‌های راویان قصد نکند. عفریت و عروس در صندق شده‌اش سخن‌ها با من می‌گویند و سرم پر می‌شود از افسانه، حقیقت، کلام مقدّس. می‌خواهم به همه آن‌هایی که هزار و یک شب خوانده/ نخوانده‌اند بگویم که کمی بیش‌تر در این سرزمین‌های تو در تو بمانید، لبم را جادوی قصه‌های شهرزاد می‌بندد، سحرم می‌کند. من هم می‌شوم یکی از همین شب‌های تاریک که آبستن ظلمت و رازآلودگی‌ست، تا کی رسد که روشنایی را چون باری بر زمین بگذارم و سپیده‌دمان را بزایم.