وقتی کسی را کتاب به دست می‌بینم، حتماً باید بفهمم دارد چی می‌خواند. اگر توی مترو باشم جای‌ام را عوض می‌کنم، سعی می‌کنم به گوشه‌های کتاب سرک بکشم تا ببینم عنوانش را ریز نوشته‌اند یا نه. این عادت شاید برای حس رقابت با بقیه کتاب‌خوان‌ها باشد و یا برای جمع‌آوری اطلاعات در بخش مردم‌شناسی مغزم که چه آدم‌هایی چه کتاب‌هایی می‌خوانند. گاهی می‌گویم آه، داری وقت‌ات را تلف می‌کنی. این را نخوان. به‌ویژه این اواخر، اگر کسی در حال خواندن کتاب «دختری در قطار» باشد، آه من سوزناک‌تر می‌شود. گاهی هم می‌گویم چرا من اسم این کتاب را نشنیده بودم؟ و همان‌جا اطلاعاتش را در گودریدز چک می‌کنم. انگار بقیه کتاب‌خوان‌ها رقبای عشقی من هستند. این را از شدت میل‌ام به مقایسه‌ای اجمالی بین کتاب‌های خوانده‌شده و یا در حال خواندنِ خودم و آ‌ن‌ها درک می‌کنم که آمیخته با نوعی جنون‌زدگی و ولع زیاد است.