مرد دستش را مشت می‌کند. عضلات بازوی‌اش برجسته می‌شود. خم می‌شود روی شیشه ماشین و به راننده می‌گوید: گفتی به من مربوط نیست؟‌ راننده می‌گوید: آره. ناگهان مرد، گردن راننده را می‌‌گیرد. می‌خواهد او را از شیشه بیرون بکشد. ترس مثل اسیدی با غلظت بالا روی ما مسافرها، سه زن، پاشیده می‌شود. زن کناری‌ام می‌گوید: ولش کن آقا. تمدن و ملالت‌های آن. این البته چیزی بیش‌تر از ملالت است. تاریکی توی تاکسی را احاطه کرده. مرد دستش را دور گردن راننده فشار می‌دهد. راننده پا روی پدال گاز می‌گذارد. ماشین کنده می‌شود. مرد هنوز دارد زیرلبی پرخاش می‌کند. انگار در هرکسی حیوانی وحشی در لحظه‌ای پیش از دریدن، نشسته تا با ریزترین تحریک، بتازد و حمله کند. همه‌ی ما بیش‌وکم همین‌جوریم.