یکی مانده به آخر
چرا میترسم؟ همهاش از هر اتفاق نیفتاده. از هر طوفانِ رخ نداده، از هر چیزی شبیه بحران و بینظمی. شاید به این دلیل که بعد از همهی طوفانهایی که در آنها گرفتار بودهام، یاد نگرفتهام چهطور بایستم. و یا شاید آنقدر ایستادهام در هر طوفان که فکر میکنم این یکی باید آخری باشد. و این یکی ریشهام را خواهد کند. من همیشه نگران رابطههای خواهرم بودهام، من همیشه شاهد منفعل تمام ماجراهایاش بودهام، کابوسهایاش را شریک شدهام و شبهای زیادی به چیزهایی فکر کردهام که هرکسی بهشان فکر نمیکند. هنوز هم میترسم. و حالا که حرف زدهایم و وانمود کردهام ماجرایاش، اتفاق هیجانانگیزی است شانهی چپام تیر میکشد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۱/۲۵ ساعت توسط میس راوی