ناکجاآباد من
از جایی حوالی پامنار این متن را مینویسم. آدمها در صف فلافل عجیبتر از همیشهشان هستند و پسری که میگوید چه کولهپشتی قشنگی دارم، لبخند کمرنگم را نمیبیند چون چیزی نمانده باد من را با خودش ببرد. بوی چمنهایی که تازه چیده شدهاند و صدایی شبیه زنگ کالسکه ترکیب مطبوعی ساخته. فردا هم ممکن است همین ترکیب را از نقش جهان دریافت کنم. دوباره اصفهان. گمانم نمیکنم هیچکدام از آدمها، مکانها و اتفاقاتی که در اصفهان احاطهام کرده بودند این را بدانند که اصفهان عشقآباد من بود، اتوپیا، مدینه فاضله، ناکجا آباد و هیچ دلم نمیخواهد با خاطرهای ناخوش و اندک کدورتی تصوراتم را ازش نابود کنم. شاید بروم، آن لحظهی خیره شدن به شیخ، مثل قلبی که به زندگی برمیگردد همهچیز را احیا کنم. چقدر باید مراقب خیالها بود. و مراقب بادهای سرگردان.
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۱/۱۱ ساعت توسط میس راوی