این حال و هوا را  نمی‌توانم عوض کنم!

که سکوت غلیظ اطرافم را بشکنم

چقدر دلم برای آن گلدان سفالی تنها سوخت

انگار قرار بود همه تنهایی‌اش را با دیوارها قسمت کند

مثل خودم با دیوارهای اتاق

دست کم آن گلدان،

آبی تیره روشن کاشی‌ها را داشت

که می‌ایستاد به تماشای‌شان

و بادی که از لای درخت‌ها به تنش می‌خورد

اما با همه این‌ها           

همین که بدانم در پناهم

می‌توانم گلدانی باشم

و گلی درونم ریشه بدواند

حتی می‌توانم

به جای همه گلدان‌های تنها

به انتظار هزاران خورشید بنشینم