فیلم «خواب تلخ» من را یاد کتاب‌های ریچارد براتیگان می‌اندازد که در عین روایتی شوخ‌وشنگ، آدم را غمگین می‌کنند. و چون من فیلم‌ها را نه به‌عنوان یک فیلم که به منزله‌ی یک داستانِ دیدنی، تماشا می‌کنم این فیلم برایم یک داستانِ عالی بود. که هم فُرم آن جذاب است (چند اپیزودی بودنش با عناوینی بر هر اپیزود) و هم اندیشه‌اش (برخورد یک مُرده‌شور با مسئله‌ی مرگ).

از تکنیک‌های داستانی بسیار خوبی که توی فیلم وجود دارد، آشنایی‌زدایی است. شما انتظار ندارید یک پیرمرد که به نوعی بصیرتِ پیش‌ازمرگ دست یافته در فضایی ملکوتی‌وار در حالی‌که خودش را کفن‌پوش کرده ناگهان سیگار بکشد و تا دم‌مرگ هم از اخلاق گندی که دارد دست برندارد. اصلاً بیننده نمی‌داند در بعضی از سکانس‌ها باید بخندد یا گریه کند، فقط می‌داند شخصیت اسفندیار یکی از آن شخصیت‌های ماندنی در ذهن است که می‌شود داستانش را بارها تماشا کرد. من یکی که دلم می‌خواهد به تماشای دوباره‌اش بروم!