اسرار دستهات
گمان نمیکنم خودت هم بدانی که یکی از مردانِ نیکِ روزگارت هستی. که خیلی از پدیدههای عالم من را به یادت میاندازند. و جهانی از جزئیاتِ دقیق و خوشایند وجود دارد که جز من کسی ازشان باخبر نیست، در این یادآوریها. راستش را بخواهی همین بودنِ مداومِ تو در عینِ غیبتت هست که من را مثل آهوی رمیده، بیقرار میکند صیّادِ عزیز.
دوباره که چهاروچهل دقیقهی صبح بیدارت کنم و بفرستمت به سرمایِ نیمهروشنِ آن ساعت، باز هم بیا و نوکِ بینیِ یخزدهات را بکش به گونه و زیر گردنم تا یادم بیاید که دوست داشتن گزارهای پیچیدهتر از یک جملهی ساده است که در این چندماهه بارها توی گوشات و توی تکستهام و توی بازوهات و توی قلبام بهت گفتهام. حالا میدانم که بعضی از حالات تو را بهتر از خودت میشناسم، حالاتت را در آرام کردنِ من به وقتِ اندوه، در کشاندنام به سوی هر گونه لبخندی به وقتِ اخم. انگشتهایات را که به قصد کشف و دریافت بارها جستوجو کردهام، به شکلی از درمان پیبردهام که بیواژه، بیدارو، بیشیوه از دستهای تو برمیخیزد. و این تنها دلیلِ نیک بودنِ تو نیست مردِ من.